![]() |
|
![]() |
|
|
تو در کجای این دنیایی؟87/08/15به نام خدای بزرگ من در کدام سمت این دنیا ایستاده ای که سایه شومت همواره بر سر من است؟وچشمانت را دوخته ای به دستان خیسو بارانی ام؟دنیا همان دستان ساده تو بود...دنیا همان شوق من در آن شب زمستانی بود.((غریبه ها حکم را صادر کردند...محکوم شدم به بی وفایی چرا هیچ کس نفهمید که من از عشق به او خیانت کردم؟در مقابل یک هوس باز این من بودم که هوس باز لقب گرفتم))خیس بودم و باران خورده...از یک شب خاموش بی مهتاب...او رفت و من شاعر شدم...اما ندادم کسی حرفهایم را بخواند!!دل من بازی دیگری را شروع کرد.امروز روز دیگریست.روزی که مثل دیروز نیست...من از سر درد سرم را در دستنانم گرفته ام...چشمهایم را بسته ام و در وهم خود غرقم من هم کثیف شده ام.من هم نقش بازی کردم....دروغ گفتم.این بود دنیای ما؟چه خوب است که هیچ کس از دل دیگری خبر ندارد.میتوانیم نقاب به صورت بزنیم و بازیگر این جهان شویم...حرفها را در دلمان خفه کنیم بخندیمو بگوییم که عاشقیم به آن کس که نمیفهمد راست نمیگوییم.انسانی دیگر در جلد من خفته است...انسانی که مثل من نیست...زن بدبختی در درون من اقرار به گناه میکند...هیس!!!!آرام نفس بکش این جا نفس کشیدن گناه است. |
|
|
|
خدایا؟من که بوده ام؟87/08/03به نام خدای بزرگم. من به این باور رسیدهام که دنیایم کوچک است.که ثانیه هایم دروغ می گویند.مردمان این شهر تبر به دست به قتل گل سرخ میروند...باران اینجا کشنده است.دیوارهای دنیا به من فشار می آورد.آسمان بر سرم سنگینی میکند.میروم...قبل از آنکه دنیا مرا به بازی بگیرد.من میروم کاش حالا یک لحظه به من نگاه کنی...حالا که همه چیز تمام شده است.کسی نیست اگر هست گوش شنیدنش نیست.روزگار میچرخدو میچرخد...درست همانند عقربه ای که هرچه از صفر فرار میکند رهایی نمی یابد درست مثل من.مثل تو...از اینجا تا آخر دنیا فاصله به اندازه کشیدن یک سیگارو خوردن یک فنجان قهوه است.این لحظه را برای من شو...در وهم و خیال بچگانه ام بی هیچ حرفی و کلامی.اشتباه بود...تکان دادن دنیایمان با دستهای خالی.رنگی کردن دنیای سیاه و سفیدمان.گاهی باید چشمها را بست و عاشق میله های قفس شد نه اینکه جور دیگر دید.آنقدر زندگی کرد تا زندگی از تو خسته شود...تا مرگ از راه برسدآن روزی که ترس از گناهانمان دنیایمان را بهم ریزد.طمع زندگی گس است مثل پوست خرمالوهای نارنجی.زندگی تلخ بود...مثل ته مانده قهوه ترک.شاید وقتی خدا انسان را آفرید می دانست که دنیای زیبایش را به تباهی می کشانیم.میدانست که به هم دروغ میگوییم و نقش بازی میکنیم...خون من روی دستان دوستانم خشکیده است...!!!خدایا؟من که بوده ام؟!!! |
|
|
|
قهر روزگارت مرا خم کرد!87/07/26به نام خدا گفتیم وقتی که گفتن معصیت داشت.از عاشقان از دشمنان از گدایان شاه شده.وقتی که هنوز دیر نبود سکوت شیشه های شکسته.خسته از همه چیز از ترس وحشت ترس به زبان آوردن بعضی چیزها چیزهایی که خواستیم بگوییم اما نشد.خسته بودم...از دل دل کردن های خودم از باری که به دوشم بودو نمیتوانستم بکشم من پر بودم از کثیف ترین حس...حس گناه.اشک ریختن بلد نبودم وگرنه دنیایم تر بود...گفتم وقتی که مات مات شدنم بودم در غربت اتاق خودم...افسوس که دیگر هیچ معصومیتی نمانده.کفتم وقتی که در گیر بودم در یک طوفان آرامش ندیده در گیر بودم در جهان خدا.در نا کجا آباد.وقتی که فهمیدم هر صدای پایی صدای پای انسان نیست.در شهری که در جام های می شوکران میرزند تلخ مثل نفرت ما آرام نگرفتیم...ستاره ها هم سنگر گرفتند پشت ابر های بی باران ما هم صدایی را یاد نگرفتیم فقط حرف های کهنه را مرور کردیم. سایه ی خدا محو میشد...من از اضطراب میسوختم...در زیر پلکهای حقیقت به امید قایق در دریا ماندیم...به امید پاکی شقایق عاشق ماندیم...اما بیزارمان کردند از عاشقی این حرمت شکسنه های مجنون نما.این سیلی حقیقت بود که روزگار با نفرت به صورتمان کوبید و ما بهت زده از دردش پلکهایمان را بستیم...من در گرمترین فصل خدا یخ زدم حیرت زده از صبر پروردگارم چیزی نگفیم و سکوتمان طناب داری شد گره خورده بر گردنمان...خدایا قهر روزگارت مرا خم کرد... تابستان ۸۵ |
|
![]() |
|
![]() |
یکی با دست نا پاکش گلای باغچمو سوزوند..
پاییزی دیگر..





